تبليغاتX
... Mazbaleh ... تلّ ِسرگین

 

 

 

 

1
روزها يا ماه هــا براي آدمها معاني خاصي دارند،هر كدام وي‍ژه و اختصاصي، همين محرم ها كه مي آيند نوعي شكنجه ناخودآگاه به همراه مي آورند،جايي خواندم شخصيتهايي كه نوستالوژي ندارند در زندگيشان زجر زيادي مي كشند و بيشتر در معرض اختلالات رواني و عصبي قرار مي گيرند، به نظرم نظريه مسخره و اشتباهي بود و نظرم كاملا بر عكس آين داستانه، يعني وقتي شرايط برايت اينگونه باشد كه به هر چيزي نگاه كني يا با هر چيزي مثل همين ماه مواجه شوي مغرت پر شود از كلي تصوير و خيال،اين مي شود اوج ديوانگي و اختلال رواني.باز روان تر بگويم يعني امروز كه محرم شروع شد آرزو مي كردم اين كه هستم نباشم،بشوم سالهاي دورتر،از روبروي خانه تو ،بالاي مسجد رد شوم و قاطي آدم بزرگها وارد مسجد شوم ، سينه بزنم و نگاه كنم، براي خودم داستان سرايي كنم و در خيال بشوم قهرمان آن روزها، بروم زير علم و بشوم پچ پچ دختركهاي پايين محله،از شب تا صبح كنار ديگ غذاي تاسوعا بمانم هي چاي بخورم تا اذان كه بيايي براي نماز و رد شوي و بروي پشت چادر برزنتي كه هميشه بين ما كشيده شده بود، هميشه خدا ، تو صف اول باشي و من صف آخر و تسبيحت را زير چادر برزنتي جا بگذاري كه  باشد براي من نشان آمدن و ديدنت،كه ديده بوديم كه از شب تا صبح تاسوعا پاي ديگ بودم و چاي خورده بودم تا اذان ... . دست و پاي آرزو و خيال را نمي شود بست،چشمان توهم را هم.  اين كه بگذري از زير بيرق هاي سياه كوچه و مغرت پر شود از آنها و يدك كشيدن حسرتها و خيالهايي كه كه هميشه برايت بسيار نزديك ولي غير قابل دسترس است شايد بدترين شكنجه براي آدمهاي داراي نوستالوژي باشد... .

2
اين تغيير معاني شرايط و اشياء در ذهن،پديده عجيب و غريبي است، اينطور مي شود داستان كه شما مي شوي چيزي در مايه هاي شبح آزادي بونوئل،مثلا ميز غذاخوريت مي شود كاسه توالت! يعني امروز مي گويي : چه روز خوبي و بعد مي داني كه توي آشغال ترين روز و موقعيت قرار داري، به تعبيري بازي مي كني با الفاظ ؛ خوبم،عجب هوايي، واي چه رمانتيك، عجب فضايي و از اين قبيل حرفها كه البته برعكس اين قضيه هم مصداق صادق است.

3
اصلا مهم نيست كه جنبش هنر مدرن و شاخه موسيقي و شعر به كدام سمت مي روند، اين اصلا مهم نيست كه ما در هزاره چندميم و اختصار كلام و شايد چند دقيقه پيانو سولو و ريتم موسيقي مدرن رويكرد معاصر ماست، براي من مهم اينست كه  وقتي انتخاب رندوم پلير بعد عبور كردن از كلي موسيقي جاز و راك به دوتار سمندري و نوايي نوايي مي رسد توان ايستادن و آرام بودن ندارم،هه، اين شايد همان خاصيت هنر مدرن يا حتي پسا آن باشد !


پ . ن : مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم    /     تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی... .
 

 



جای خاصی نیستم، کم کم پیدا خواهم شد،

فقط این روزهایم با "Ta Bikarane Dourdast - Kamanche & Baghlama" می گذرند .

پ . ن : حــرفی نیست .

 

 


سلام، بی مقدمه اعتراف می کنم که هنوز باور نکرده ام، اما همه اصرار دارند وانمود کنند مرده ای، حتی نشان از بدن و دستان جراحت دیده ات می آورند، باور کنم؟ باور می کنم...

تو میمیری، و چه هولناک، چه تلخ، چه گَس. تو میمیری بدون اینکه لبخندت تمام شود، میمیری بدون حتی یک عکس مانده از خنده هایت، از صورتت و از دستانت. میمیری و هنوز لبخند می زنی.

تمرکز نوشتن ندارم اما مجبورم، فقط امشب بیرون از خاکی،فردا نیستی و من توانی برای فریاد زدن هم ندارم،می بینی، تو میمیری و تصویرت توی ذهنم همچنان می خندد، داستان چیست؟چرا؟تعداد قدمهایم دور اتاق 5متری به هزار می رسد و راه به جایی نمی برم، چون مدام می خندی و من مدام گریه می کنم و داد می زنم، نه از مردنت، از رویاهایی که با تو می میرند، از فکرهام، از کودکیم، از کودکیم که نمی فهمیدم چرا همیشه بحث های جدی آدم بزرگها را رها می کردی و با ما بودی و شده بودی پای ثابت و بسیار جدی بازیهای مسخره ما، اینکه چرا مهربانی برایم با تو مترادف بود، شاید از سرخوردگی خودم گریه می کنم، از اینکه همه معادلات ذهنم یکباره به هم ریخت، حقیقتش مردنت توی ذهنم نمی گنجید و هیچ برنامه ای برایش نداشتم، قسم می خورم این آخرین باری بود که به چیزی خوشبین بودم و قسم می خورم به خنده های بلندت که بعد تو خوشبینی برایم حرام شود، ای کاش کم تر مهربان بودی، کم تر کوه بودی،آخر ضعف هم برای آدمیزاد است، چرا اینطور بودی که اینطور شود عاقبتت؟آن روزها هم که زنده بودی نمی فهمیدم معنی شبها را تا صبح با ارابه آهنیت توی دل بیابان یکه و تنها کار کاردن یعنی چی؟ یا نمی فهمیدم چرا هر شب را تا صبح بیدار بودی توی دشت و بیابان و صبح مثل آدم تازه متولد شده می توانستی دوباره تا شب کار کنی یا حتی وقتی این اواخر بر حسب اتفاق شخصی از نوجوانیت در جنگ برایم می گفت نمی توانستم باور کنم، هنوز هم برایم سوال است چه رابطه ای می تواند بین روح تو و آن غول آهنی که از جنگ،از نوجوانی برایت مانده بود و امروز از پا درت آورد وجود داشته باشد؟یعنی می شود آدمی شبها را تا صبح با ذمخت ترین و خشن ترین آلت دست ساز بشر سپری کند و روحش هنوز مثل کودکی تازه و بکر بماند؟اینها از عهده من خارج است، من نمی توانم تحلیل کنم،فکر کنم،باور کنم، تو بیرون از دایره همه معادلات امروزی بودی،چیزهایی داشتی که هیچ جا نبود،نمی دانم، تو میمیری و تصویرت با آن موهای وزوزی و بلند،با دستهایی قوی، با صورت پهن و سفید و خال سیاه گونه ات می شود حسرت بار ترین تصویر زندگیم که لعنت به من تا هر زمان که دوباره ببینمت و لبخند بزنی، شاید آن روز بتوانم ثبت کنم حتی برای روز مبادا...

 

 


1 . بیشترین و  عجیب ترین خوابی که از کودکی مانده، خوابی است با فضایی خلاء مانند. توی همه اون خواب که بارها و بارها دیدمش چیزهایی ثابت بودند، توی همه اونها من از یک هشتیه خشت و گِلی با در بزرگ و  چوبی می گذشتم و می رسیدم به فضایی با کف فرش های سنگی، قلوه سنگ،  توی یک محیط دایره وار که  درست روبرویم 2تا در دولنگه چوبی همیشه بسته بود ، درهایی نه زیاد بزرگ، من همیشه می دویدم و می دانستم باید کدوم در رو باز کنم و رد بشم، هیچ وقت از اون یکی در رد نشدم، یادم نیست چپ و راستشو، یعنی شاید اونجا چپ و راست رو نمی فهمیدم و حتی به یه تعبیر چپ و راستی وجود نداشت. وقتی از دالان بعد از در می گذشتم وارد حیاط بزرگ و تیره ای می شدم که توش تا چشم کار می کرد باغچه بود، سبز، سبز تیره، نیزار بود انگار، علفهای بزرگ، گٌل نبود، سبزه و نی و علف، فقط همین. همیشه خدا اونجا مرطوب بود، مثل جنگلی بعد از باران.توی این حیاط صدای شر شر آب زیاد به گوش می رسید. انگار که آخر حیاط حوض بزرگی بود که من جایش را می دانستم. توی حیاط هم می دویدم و راه رو حفظ بودم و می دونستم به طرف کجا می رم. از نی ها و علف ها که رد می شدم درست روبروم یک حوض بزرگ و سیمانی وجود داشت، حوض خیلی بزرگ بود ولی من راحت می تونستم دورش قدم بزنم و خسته هم نمی شدم، یعنی از این طرف خیلی بزرگ بود اما وقتی می رسیدم آن طرف  حوض، انگار طولش 2، 3 متری بیشتر نبود،چهارگوش بود، میرفتم  سمت دیگر حوض و روی لبه سیمانی حوض می خوابیدم، ارتفاعش از اندازه پاهام بیشتر بود، باید روی نوک پاهام فشار می آوردم و می افتادم روی لبه سیمانی. دست هام رو روی لبه سیمانی، زیر چونه ام می گذاشتم و نگاه می کردم به حوض، وزن نداشتم، نفس کشیدنم عجیب بود، انگار دهانم اندازه یک حفره آتفشان بزرگ بود و همه رطوبت و هوای حیاط رو می بلعید، نفس که می کشیدم خنک می شدم، همیشه دو تا مرد قوی هیکل با پوست آفتاب سوخته توی حوض بودن در حال آب تنی، مردها به هم آب می پاشیدن و خنده های بزرگ مثل قه قهه مستی میزدند، صدا توی حیاط می پیچید و من می خندیدم.

کف حوض پر بود از گیاهان خاکستری و سبز رنگی که به فاصله هر 20 سانتی متر به هم بند زده بودند، (مثل علفهای سفت و بزرگی که روی تپه های اطراف شهر دیده بودم، علفهایی که بعد ها شنیدم بقایای گیاهی باقی مونده از دریای کهن بودند). مردها انگار از درو چینی برمی گشتند و توی آب از اونها کاه می ریخت، کاه زرد رنگی که لابه لاش میتونستی گندم هم ببینی، وقتی توی آب دست و پا می زدند و روی سر و کول هم می رفتند، سطح آب حوض طلایی رنگ می شد.من خودم رو می دیدم که خوابیده بودم روی لبه سیمانی حوض و وزن هم نداشتم و الخ. بعد مردها از حوض بیرون می آمدند و توی باغچه های نی اطراف حوض گم می شدند و تازه وقتی مردها می رفتند ماجرا شروع می شد.

توی حوض سبز رنگ تیره که هیچ وقت رنگش آبی نبود و بیشتر دم به قهوه ای می زد نگاه می کردم، از لابه لای خزه ها و گیاه های کف حوض ماهی های رنگی بیرون می زدند، ماهیها بزرگ بودند و رنگشان آبی،زرد،بنفش،سیاه و سفید.حیوانات دریایی عجیبی هم بودند، مثل ستاره های دریایی طلایی رنگ و حلزونهای بزرگ که توی حوض می چرخیدند. دیدن این تصاویر وصف نشدنی و عجیب ترین تصاویر زندگی من بودند و هستند، تصاویری که وقتی می دیدم احساس خاصی داشتم مثل احساس پریدن از بلندترین کوه دنیا، که هر چه می افتی به سنگ و زمین برخورد نمی کنی و حض پرواز برایت می ماند.

 

2 . شاید دلیل اینکه هنوز هم از دیدن یک برکه سبز و چند ماهی دیوانه می شوم یا هنگ کردن های مدام پشت ویترین مغازه ماهی فروشی یا پای حوضچه های پرورش ماهی، همین خواب باشد.بیانش سخت تر از احساسش به نظر می رسد این تصاویر.

 

3 . حالا شما جای من باشید چکار می کنید؟ من ماهی های رنگی اون حوض رو جایی پیدا کردم، البته نه اینجا، توی ژاپن، ماهی هایی به اسم Koi، نوعی نمونه تکامل یافته از ماهی کپور عادی که با دستکاری ژنتیکی شده اند ماهی های خواب من! می بینی همه چیز غیر واقعی و عجیب شده اطراف این خواب. جالب است، خواب من پیدا شد در معبدی بودایی در ژاپن، شاید جایی مثل تصاویر معبد فیلم تابستان، پاییز .... ، هه ، خوابم پیدا شد، حرفی نیست.

 

 


توقع زیادی نیست که بخوای توی جایی که هستی و چاهی که توشی یکی فقط فضاتو عوض کنه،نه بیارتت بیرون، نه،فقط فضا تو عوض کنه، نمی دونم شعر بخونه،آواز یا حتی جوک بگه، روی دستاش راه بره، یا هر چی که تور ببره به یه فراموشی که این خودش میتونه بلند یا کوتاه مدت باشه.آمار از یه شب و دو شب گذشته و امروز دارم تموم می شم، هر شبش گذشته،جز این شب،منتظرم حداقل ساعت به وقت بیرون زدن برسه که نمی رسه،روشن تر که میشه تلفن رو بر میدارم و به هر کی لب دسته پیام میدم که یکی چیزی بگه که فضا عوض بشه، همین.بی فایدس.خوابند.قطعن،خاموشن،نیستن و... عقل که به جایی قد نمی ده کلان این بار هم استثنایی نیست توی کار،تو هستی و پتو بالشی که از شب پیچیدی دور خودت که اونام گره خوردن به هم،که توام لابه لای اونایی.اینا یعنی چی؟چی باید ثابت بشه؟که چیو باید بفهمم که نمی دونم؟


آدم گاهی دلتنگ چیزهای عجیبی می شود،یکیش اینکه دلتنگ بشوی از دیدن خوابهایی که بعد از گذراندن روزی خوب و خوردن شامی دوست داشتنی توی جایی که همه اونایی که باید، بوده اند، دیده ای، خوابهایی که قبل از خوابیدنت آرام بوده ای و راحت چشمهایت را بستی و خوابیدی و بعد دیدی شان، دلتنگ می شوی از روزهایی که بعد از دیدن آن خوابها بیدار شده ای و ... .


 دستاورد مهم گذروندن این لحظه ها و شب ها این که حتی با خوشی و خوشبینی تو، امیدی که هی فرو میکنی به آدم، یا داستانایی که تعریف می کنی و حرفهای راستو صافی که میزنی هم آروم نمی شم، یعنی تصوراتم مانع خیال پردازیم می شه و وقتی به بیخ کار فکر میکنم تنها راهش فشار دادن بالش سنگین پنبه روی کله س ، یعنی خوشی های موقت هم زهر، یعنی فکرت بر ما حرام، یعنی طمع خوشیی و آرامش تبدیل می شه به امری بدیهیه محال، اینکه هر چی بیشتر فشار بدم آروم ترم تنها حقیقت این شبهاست.

 

 


 ...

. انگار دارم از چیزی فرار می کنم و به واسطه اش به چیزهایی پناه می برم.

.. یادم هست قبل ترها سفت تر بودم، راحت تر نه می گفتم، راحت تر عصبی یا خوشحال می شدم، راحت تر می رفتم توی دل کار، تا آن ته اش هم با کله می رفتم. این را یادم می آید که در مورد خواستنه چیزی از کاری یا حرکتی یا دعایی و نذری فرو گذار نمی کردم، بیشتر که فکر می کنم می بینم ارزوهایی هم داشتم، خیالبافی هم می کردم، با رویاهایم شاید می خندیدم و گریه می کردم، داد هم زده بودم قبل تر ها، تازه حتی عصبانی هم می شدم، از اینکه مثلا دوستم با دیگران هم سری و سری پیدا می کرد، به جنبیدن سرو گوش اونها هم واکنش نشان می دادم،کمی تغییر کردم، دیگر یادم نیست که عصبانی شده ام یا نه؟از دست کسی ناراحت شده ام یا نه یا حتی خیالی از سر گذر کرده یا نه و شاید آرزویی... .

... یادم نیست آخرین باری که نسبت به کسی تعصب نشان داده ام، یادم نمی آید در مورد کسی توی دو تا جمع واکنش یکسانی نشان داده باشم!فراموش کردم این موضوع را که ثبات هم در زندگی وجود دارد، درگیر این تضاد شده ام که آن روزها بهتر بود یا این روزها خوبتر.خوشحالی هایم را به یاد نمی آورم، غم هایم را هم.

.... شاید نبوده اند اصلا، یادم هست چند سالی پیش که، کم کم فیلم می دیدم و قاب و تصویر می شناختم به علی گفتم شرایط برایم اینگونه است که "من ایستاده ام و همه چیزم را ریخته اند توی یک واگن ذغال سنگ و از روی ریل روبرویم می گذرانند و من همینطور نگاه می کنم"، آن روزها شاید فکر نمی کردم که این تصویر تا این حد در من نهادینه شود، بشود تصویری جدایی ناپذیر از روبروی چشمم، مثل یه عینک ته استکانی که همه چیزم را از پشتش کاملا دفرمه و معوجج ببینم.حالا این تصویر هست بیشتر از تصویر صورت مادر توی چشمانم.راه فراری نیست. مثل همیشه .

..... انگار دارم از چیزی فرار می کنم و به واسطه اش به چیزهایی پناه می برم.

 

 


بس ازدواج میکند | زندگی با یان | زندگی در تنهایی | بیماری یان |  شک | وفاداری |  قربانی شدن بس | تشییع جنازه |||.

 

پ . ن : چیزی به جز همینایی که این یارو فون تریه نوشته، نمی شه نوشت، واقها نمی شه.

 

 


خوب، امروز جمعه است، صبح بیدار می شوم،تماس می گیرم باعلی قرار عکاسیه فردارو میذارم،کمی کتابخونه رو مرتب می کنم،فیلمهارو دسته بندی میکنم ، یه کاغذ برمی دارم استعفا مو می نویسم تا فردا اول صبح بدم تحویل شرکت،یه برنامه ریزیه اصولی و صحیح انجام میدم برا تموم کردن کتابام،7 ساعت در روز،پایین کاغذ برنامه مواردی که باید عکاسی کنم رو به تفکیک محل و زمان خیلی با دقت می نویسم،تصمیمم جدیست،حدودا4.5 ساعت برای دیدن فیلمایی که ماههاست انبار شده کنج کمد،ترتیبی می دم تا فردا ماشینو بذارم بنگاه برای فروش،قراره با پولش یکم دست سرو روی تجهیزات عکاسیم بکشم بقیشم بزارم بانک برا قسط سره ماه،همه چیز کاملا جدیست،این برنامه ریزی با گرفتن برنامه کلاس انجمن حکمت تکمیل میشه و حدودا به مدت 6ماه یعنی تا آخره سال اجراییه،پیه حرف مفتو زرت و زورت دوروبریا رم به بدنم مالیدم،آماده آمادم.

خوب، امروز شنبه است، صبح از خواب بیدار میشم، مسواک، صبحونه،لباسامو میپوشم، هیچی دیگه، میرم سره کار !!!

پ.ن : در هویج بازیه ما بی خبران حیرانند !

 

 


اینکه میگویم راه فراری نیست نه اینکه بچه ننه باشم، یا به خاطر ترکیدن بادبادک نازک دموکراسیمون بگم، نه اینکه فکر کنی کم آوردم،برعکس اون چیزهایی که طلب داشتم رو گرفتم، پس طلبکار هم نیستم، نمی خوام به ذهنتم راه بدی که درمونده شدم ، چون قطعا اینجوری نیست، خودت هم خوب میدانی اهل کَل کَلَم با شرایط، عاشق قایم باشک بازیم. این را هم میدانی، فقط میخواهم بدانی بازیی رو که شروع کردم از دستم در رفته،الان مدتهاست گرگم و از این سوراخ به اون سوراخ،از این پستو به اون پستو می پرم اما از تو خبری نیست، لااقل تو، قوائد بازی را رعایت کن !

 

 


امسال قطعا حرفهایی برای گفتن هست،لابد هست که هم می توانیم اسپالتی را هوا کنیم، هم سرمربی سال پیش رو به نوایی برسونیم، هست، قطعا.

پ .ن :  Ciro Ferrara / Buffon Gianluigi, Grygera Zdenek , Cannavaro Fabio ,Chiellini Giorgio De Ceglie Paolo ,Melo Felipe , Cardoso Mendes Tiago , Marchisio Claudio ,Diego, Amauri Carvalho, Iaquinta Vincenzo, Manninger Alex , Del Piero Alessandro , Camoranesi Mauro German , Trezeguet David , Poulsen Christian, Molinaro Cristian ,Legrottaglie Nicola

 

 


بعد از تحمل این همه روزها، تنها چیزی که فهمیدم این بود که بعضی اوقات، لحظات، ساعت ها، دقایق و غیره فقط باید بگذرند،این که هزار تا ندا یا شخصیت های خود ساخته درونت دارن به راهی تو رو می کشونن و حتی اینقدر شعور ندارن که یکی یکی حرفشونو بزنن، تو چکار می تونی انجام بدی؟وقتی کلت پر شد،وقتی این طور شد واقعا نمی تونی کاری بکنی،اینو واقعا میگم.

پ . ن : روا بود که چنین بی حساب دل ببری ؟؟؟ (قطعا مصرع دومشو قبول ندارم.)

 

 



بچه جان برقص، شاد باش، چشمانت را درست باز کن ولی سعی کن چیزی نبینی، درست به اون گوشه که نگاه می کنی جای خوبیه، هر جا هستی به گوشه نگاه کن، مبادا نگاهت را بچرخانی سوی جماعت یا وسط اتاق نه، قدر نگاهت را بدان، اصلان سعی کن غیر از اون گوشه چیزی نبینی که هیچ، هیچی هم نفهمی، ببین خیلی سادس ، فردا میری توی خیابون، یه آدمی میبینی که داره روبروت راه میره، بعد از چند لحظه میبینی اون آدم که روبروت راه می رفت و بهش نگاه می کردی رفت زیر ماشین ! خوب رفت دیگه، خیلی راحت کیفت رو روی کولت جابجا کن و به راهت ادامه بده.همین.ببین عزیزم میخوام 11 ساله دیگه توی همین شرایط یک باره دیگه عکست رو ببینم، نکنه این برق توی چشمهات نباشه، مبادا دیگر نرقصی، مبادا نخندی و مبادا نگاهت به غیر از اون گوشه باشه. بهم قول میدی؟آفرین، منتظرتم .

پ ن : ندارد باز هـــم.

 

 


برای بار دهم مطلب نوشتم و پاک کردم، نمی تونم، شرمنده، شمــا فرض کنید که مطلبو خوندید، اصلا فرض نکنید، اصلا مگه من خوننده دارم،اصلا به جهنم.

پ.ن : ندارد.

 

 


من معمولا دو تا سرگرمی دارم که هم، خیلی دوستشون دارم، هم اینکه خیلی از اوقاتمو اینطور سپری می کنم. اولیش این که یه لیست بلند بالا و چندصد صفحه ای فیلم پیدا می کنم، بعد چندین ساعت وقت صرفش می کنم،بعد از توش به اندازه مثلا حدود یک چهارم پس انداز اون ماهم رو فیلم انتخاب می کنم و کلی در مورد اون فیلما فکر می کنم و پیش بینی، بعدم نمی خرمشون! از این لیستا زیاد دارم . !
سرگرمی بعدی که جدیدا کشفم شده این که ؛ میرم تو ویکی پدیا، بعد دکمه "صفحه تصادفی" رو می زنم، بعد هر چی اومد رو می خونم و راجع بهش فکر می کنم و تصمیماتی می گیرم، بعد از اینکه خوندم و اومدم بیرون کلا فراموشش می کنم، هم مطلبو هم تصمیماتو.

پ ن :
چکش‌خواری :
به انگلیسی: ‎Malleability ‏ خاصیتی که به جسم،به ویژه به یک فلز،اجازه می‌دهد تا در اثر چکش زدن یا نورد کردن، در تمامی جهت‌ها گسترش یابد.درجه چکش‌خواری با نازکی ورق تهیه شده ارزیابی می‌شود.

 

 


وقتی دو نفر با هم تصمیصم می گیرن به اتفاق موتور شما رو زمین بزارن !

پ ن : ز چشمش جان نشاید برد / که از هر سو که می بینم، کمین از گوشه ای کردست و تیری در کمان دارد.

 

 


خوشحال نیستم،دمغم،پریشونم،بیمارم، با وجود اینکه مشکل خط حمله هم حل شده باز خوشحال نیستم، با اینکه دیه گو رو خریدم و درست پشت تورس و آگرو بازی می کنه خیلی هم عالی توپ می رسونه، بازهم خوشحال نیستم.
نمی دونم، شاید کم کم بهتر بشم، شاید.
 

 


میخوام به روز کنما، ولی آق دایی اجازه نمی ده !

Label : اصطلاحات

 

 


بیخوابی شبای من هیچ وقت به خیر نگذشته. ساعت 2 نشده بود، بچه خیلی سراسیمه خودشو رسونده بود پشت در، ترس و اضطراب از چهرش می ریخت. با پته پته گفت : ما ما ماشینتو می می میخوام، ی یکی مونده رو دستم .سویچو گرفت، مثل قاطر پرید تو ماشین گاز داد و رفت.

فکر کنم بچه بزرگ شده بود.

 

 



در زمانی که مادر یکی از پادشاهان عصر علنا به فسق و فحشا روزگار می گذراند و زوجه دیگری برای آنکه شوهرش فاسق او را به حبس افکنده، شوهر خود را در بستر خواب به فضیح ترین طرزی می کشد و زوجه امیر دیگری به طمع ازدواج با برادر شوهر ، او را به دفع زوج خویش بر می انگیزد و پادشاهی به دست خود، پدر را کور و با مادر زنا می کند و پادشاهی دیگر علنا امرای خود را به طلاق گفتن زنان خویش وا می دارد و در عشق ورزی نسبت به آنان به غزل سرایی می پردازد و هیچ وزیری گرچه در کفایت و فضل به پایه رشیدالدین فضل الله و پسر خواجه غیاث باشد، سر سلامت به گور نمی برد و دسیسه و توطئه و برادر کشی و دزدی به اعلا درجه می رسد و اکثر شعرا و قضات و علما نیز برای خوش آمد طبقه فسق و فجره، که قدرتی یافته اند، اعمال ایشان را عین فضیلت و تقوی و بر منهج حق و صواب جلوه می دهند، حال طایفه قلیلی که به این رذایل و فجایع آلوده نشده و عفت ذاتی و قناعت طبع و پاکی فطرت آنان را بر کنار نگهداشته است معلوم است .(تیمورلنگ/چاپ1372/حافظ)

پ.ن : اینو تازه فهمیدم که از خوندن بعضی کتابای تاریخی لذت می برم.